تبليغاتX
امشب دختری می میرد...
باید امشب بروم؛باید امشب چمدانی که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم ...
   هميشه آن منظره ي از پشت پنجره ي اتاقم مرا مجذوب ميکرد و به تحسين وا ميداشت. روي آخرين شاخه ي مرتفع ترين درختي که اين اطراف قابل مشاهده بود, لانه ي پرنده اي به چشم ميخورد. انزوا و شکوه عجيبي داشت آن لانه ي کوچک. شايد از همان زمان بود که دريافتم علاقه ي زيادي به پرنده ها دارم. در دل نسبت به آن پرنده اي که لانه اش را روي شاخه ي بلند ترين درخت ساخته بود احساس احترام و تحسر زيادي ميکردم. اما حتي او نيز در ديگر بر مناظر اطراف تسلط ندارد. رو به روي اينجا ساختمان بسيار بلندي ساخته اند که حتي مرتفع ترين درخت را پشت سر ميگذارد و شکوه رويايي لانه ي پرنده را مخدوش کرده است. پرنده دلش گرفته...دلش عجيب گرفته!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/31ساعت 19:51  توسط شیوا | 
  مدت ها بود که در اين وبلاگ چيزي ننوشته بودم. شايد همان سوال تکراريست که اصلا چرا بايد نوشت؟ که وقتي از آنها که مي نويسند مي پرسيم مي گويند: چرا نبايد نوشت؟
شايد حق با آنهاست... وبلاگم از اين پس مجدداً هر هفته به روز مي شود.
حادثه ي چندان مهمي هم در اين مدت که نبودم رخ نداده است به جز قهرماني ايتاليا در جام جهاني:

بي شباهت به آن همه اي
که تا کنون شناخته ام
آشنايي من و تو
زندگي ام را بس دگر گون ساخته
بيش از آنکه بداني
در من ريشه دوانيده اي
دل خوشي زندگي ام
شناختن توست...
دوستت دارم و عزيزت مي دارم
که تو هماره
محبوب مني

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 21:21  توسط شیوا | 
کی گفته قرص آنتی هیستامین خواب آوره؟؟ هان؟
من الان دقیقاً سه ساعت و نیمه که چهار تاشو با هم خوردم!!! اصلاً هم احساس خستگی نمی کنم! فقط تنها فرقی که با شبای قبل کردم اینه که چشم راستمو هر کار می کنم نمی تونم باز کنم... دست راستم هم نیم ساعته تو جیب شلوارم گیر کرده و نمی تونم بیارمش بیرون...
پای راستمو از زانو به پایین دیگه حس نمی کنم...
ای وای...
مثل اینکه قرصا دارن اثر می کنن چون سرم بد جوری داره سنگین میشه!
دیگه نمی تونم ادامه بدم!!!
بقیه اش بمو...نه...واسه...یه...وق...ت...دی...گ...هههههه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 20:18  توسط شیوا | 
برف غربت ريل ها را سپيد مي کند
ستون هاي ماه ؛ کوپه هاي تاريک
و ترن هايي که تو را هرگز نخواهند آورد
آخرين سوت در روياي سوزنبانان ميترکد
ايستگاه پلک هاي پيرش را بر هم مي فشارد
و نگاهم به دنبال عطر چمدانت
در رفت و آمد گيج مسافران گم ميشود
+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/18ساعت 11:33  توسط شیوا | 
چندی پیش یک کتاب جالب خواندم که شامل آرزوهای کودکان دبستانی بود؛ کتابی جالب خنده دار و در عین حال سوزناک.  راستی شما آرزوی دوران کودکی تان را به خاطر دارید؟

" من آرزو دارم که خدا همه ی مردگان را به راه راست هدایت کند و همه ی زندگان همیشه زنده بمانند   اردلان  کلاس چهارم"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 11:0  توسط شیوا | 
بوي عيدي , بوي توپ      بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو  
 بوي ياس جانماز ترمه ي مادر بزرگ

 شادي شکستن قلک پول   
 وحشت کم شدن سکه ي عيدي از شمردن زياد
 بوي اسکناس تا نخورده ي لاي کتاب

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها

عشق يک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب

بوي باغچه    بوي حوض      عطر خوب نظري
شب جمعه پي فانوس      توي کوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي       هوس يه آب تني

با اينا زمستونو سر مي کنم         با اينا خستگيمو در مي کنم
        

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 19:12  توسط شیوا | 
  گربه ي قشنگم ناپديد شده! چند روز است که منتظرش هستم. نميدانم بدون خداحافظي کجا رفته؟ مادرم ميگويد گربه ها هيچ وقت خداحافظي نميکنند ولي من اطمينان دارم او با تمام گربه هاي ديگر فرق داشت. خودم بزرگش کرده بودم؛ او بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند جايي نميرفت. خواهرم ميگويد او هيچ فرقي نداشت جز اينک تو دوستش داشتي. هميشه وقتي کسي را دوست داري فکر ميکني او با بقيه متفاوت است، ولي من ميدانم او اگر هيچ فرقي نداشت من انقدر دوستش نميداشتم. پدرم ميگويد به زودي به نبودن او عادت ميکني وديگر دلت برايش تنگ نميشود... اما فکر اينکه روزي ميرسد که او را فراموش کرده باشم بيش از همه چيز ناراحتم ميکند.
وقتي کسي بدون خداحافظي ميرود مدام فکر ميکني که هر روز ممکن است برگردد. اگر خداحافظي ميکردي پيشي عزيز من، شايد اوضاع تا اين حد آزار دهنده و تا اين حد اميدوار کننده نميشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 21:51  توسط شیوا | 
 یادم میاد خیلی وقت پیش یه کسی بهم گفت: بدترين جنبه ي زندگي اينه که نميدونيم بدترين روززندگيمون کي از راه مي رسه؟ هميشه ناگهان مياد و غافلگيرمون مي کنه. این حرف اون در ذهنم نقش بست و همیشه با خودم فکر میکردم چرا به بهش نگفتم اين بدترين جنبه مي تونه بهترين جنبه هم باشه؟ بهش نگفتم تو هيچ وقت نمي فهمي بهترين روز زندگيت چه روزيه؟ روزي که مثل هر روز ديگه اي به سادگي آغاز ميشه. از خواب بيدار ميشي بدون اينکه حدس بزني چي در انتظارته و بعد ها بارها و بارها به عقب برمیگردی و سعی میکنی جزییات این روز رو به خاطر بیاری. 
اي بهترين روز زندگي من! میدونم که یک جا پنهان شدی و می خوای سر زده از راه برسی و غافلگیرم کنی... دستت رو خوندم؛ این طور نیست؟   

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/08ساعت 18:20  توسط شیوا | 
   اولين آدم برفي زمستان در باغچه ي خانه متولد شد: يک آدم برفي کوچک و کم جان که آفتاب کمرنگ بعد از ظهر تابستان را به سختي تحمل ميکند.به نظرم بيشتر شبيه مترسک شده تا آدم برفي چون به جاي دستهايش از شاخه هاي خشک استفاده کرده ام.يک کلاه مشکي هم به سر دارد که تضاد زيبايي با تن سفيدش پديد آورده. عجيب است که بعضي از احساسات دوران کودکي ام را دست نخورده حفظ کرده ام: از همين حالا فکر آب شدن آدم برفي ام دلم را مي سوزاند. دعا مي کنم تا شب آب نشود. خورشيد با صداي بلند به آرزويم ميخندد و به من قول ميدهد که تا دو ساعت ديگر غروب ميکند. يک شب با آدم برفي ات دلخوش باش خانوم کوچولو, فردا صبح که از خواب بيدار شوي ديگر او وجود ندارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 17:55  توسط شیوا | 
   هميشه قبل از اينکه عزيزي از پيشمون بره فکر ميکنيم قادر به تحمل دوريش نيستيم , فکر ميکنيم رفتن اون پايان زندگيه , ديگه امکان نداره از تماشاي منظره ي غروب خورشيد لذت ببريم , امکان نداره بتونيم دوباره به يه لطيفه بخنديم...وقتي که ميره ميبينيم که دنيا ادامه داره و هنوز غروب خورشيد قشنگه... حالا دو روزه که اون رفته و زندگيم مثل گذشتست.وقت خداحافظي مثل يک بچه گريه کردم. آينه ها منو به هم نشون ميدادن و بهم طعنه ميزدن که  تو ديگه بزرگ شدي.اون حالا به يه جاي خيلي دور رفته و زندگي به خاطر رفتن هيچ کس به پايان نميرسه.حيف...انقدر گريه کردم که فرصت نشد بهش بگم چقدر دلم براش تنگ ميشه...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/19ساعت 19:41  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم گرفته , دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يک چيز فکر ميکردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم ميبرد...


نوشته های پیشین
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
خاطرات ممنوع
پرنده ی منزوی
پرنده ی عاشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM